Posted by Pedram (Esfahan, Iran) on 13 July 2008 in Abstract & Conceptual and Portfolio.
اين راه ها همه به هاي هيچ ختم مي شوند نه از تو خبر دارند نه از باغ های باران خورده كه حالا آن همه شكوفه وُ برق ِ آفتاب گويا اصلاً زاد روزي نداشته اند . . صداي گريهء باد هاي نيامده مي آيد شده ام بي حوصله گي ِعصرهاي بيزاري و جيب هايي كه از سر هيچ كاري نمي آيند . . شده ام ايستگاه متروكي كه براي تكان دستي زمستان هم پنجره ها را نمي بندد . . چه پيچ مي خورند اين بادهاي نيامده با بغض ِ بچه هايي كه پـــيـــر زاده مي شوند . . و من انگار از اول موي سرم سپيد بوده است بي آنكه سيمرغي مرا به كوه قاف برده باشد . . تا ته آخرين روز دنيا دررايحهء كدام روزِ اين خاك پيراهن ِمن طعم ِنم مي گيرد كه بشود دستمال دستِ كساني كه در بغل ِفواره مي رقصند پس كي گياه با شوخي باد ها دستمال دست من مي شود؟ . . نپرس چرا هُرهء خاك روي پلكم قوس بسته است كه از ريل قطارهايي گذركرده ام كه شهرهاي بر باد رفته را حمل مي كنند و بوي خاك ِخانهء تو ايستگاه به ايستگاه ديوانه ام كرده است . .
زندگی ت مبارک بودن ات آرام .. بی درد .. شاد
15 Jul 2008 5:40am
PREVIEW ONLY
Add your comment ...
Canon EOS 350D1/250 secondF/6.3ISO 200200 mm